تبليغاتX
چــت گـویـا چــت گـویـا
چــت گـویـا

خداحافظ تک ستاره رویاها

خداحافظ براي تو چه اسان بود ولي قلب من از اين واژه لرزان بود

 خداحافظ براي تو رهايي داشت براي من غم تلخ جدايي داشت

خداحافظ طلوع من غروب من

خداحافظ تو اي محبوب خوب من سلام تو طلوع پاک شبنم بود

 غروب ظلمت و تاريکي و غم بود سلام تو شروع آشنايي ها

نويد مهرباني ها زمان هم زباني ها

دريغ از قطره هاي اشک سوزانم

که از ديدار تو بر رخ چکيده خزان زندگي آمد

 دل افسرده بعد از تو رهايي را نديد

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 21:4 توسط ADNICE |

پدرم اینطوری بود

پدرم اين جوري بود وقتي من : 4 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم هر كاري رو مي تونه انجام بده . 5 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم خيلي چيزها رو مي دونه . 6 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم از همة پدرها باهوشتر. 8 ساله كه شدم ، گفتم پدرم همه چيز رو هم نمي دونه. 10 ساله كه شدم با خودم گفتم ! اون موقع ها كه پدرم بچه بود همه چيز با حالا كاملاً فرق داشت. 12 ساله كه شدم گفتم ! خب طبيعيه ، پدر هيچي در اين مورد نمي دونه .... ديگه پيرتر از اونه كه بچگي هاش يادش بياد. 14 ساله كه بودم گفتم : زياد حرف هاي پدرمو تحويل نگيرم اون خيلي اُمله . 16 ساله كه شدم ديدم خيلي نصيحت مي كنه گفتم باز اون گوش مفتي گير اُورده . 18 ساله كه شدم . واي خداي من باز گير داده به رفتار و گفتار و لباس پوشيدنم همين طور بيخودي به آدم گير مي ده عجب روزگاريه . 21 ساله كه بودم پناه بر خدا بابا به طرز مأيوس كننده اي از رده خارجه 25 ساله كه شدم ديدم كه بايد ازش بپرسم ، زيرا پدر چيزهاي كمي درباره اين موضوع مي دونه زياد با اين قضيه سروكار داشته . 30 ساله بودم به خودم گفتم بد نيست از پدر بپرسم نظرش درباره اين موضوع چيه هرچي باشه چند تا پيراهن از ما بيشتر پاره كرده و خيلي تجربه داره . 40 ساله كه شدم مونده بودم پدر چطوري از پس اين همه كار بر مياد ؟ چقدر عاقله ، چقدر تجربه داره . 50 ساله كه شدم حاضر بودم همه چيز رو بدم كه پدر برگرده تا من بتونم باهاش دربارة همه چيز حرف بزنم ! اما افسوس كه قدرشو نتونستم خيلي چيزها مي شد ازش ياد گرفت !

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 14:29 توسط Sonyericsson990 |

وفاداری

در سویس در یک  ایستگاه  کوچک قطار مجسمه ی یک سگ را نصب کرده اند . این مجسمه ، مجسمه ی سگی است که به  مردی که در دهکده ای کوچک زندگی می کرد و هر روز برای کار به شهر می رفت.این سگ هرروزصبح صاحبش را بدرقه می کردوغروب هنگام که اواز شهربرمی گشت برای استقبال ازصاحب خودبه ایستگاه قطارمی رفت و به او خوشامدمی گفت .یک روز مرد رفت ودیگرهرگزبرنگشت اودریک حادثه ای اتومبیل در شهر مرده بود. باوجود این سگ دست از انتظار نکشیده بود. هنگامی که قطار به دهکده می رسید وتوقف می کرد سگ با چشمانی  پر از اشک  به درون قطار می پرید ودر همه ی  اتاق های ان به دنبال صاحبش  می گشت  وزوزه می کشید . همه ی مسافران می رفتند وقطار نیز می رفت  اما سگ از ایستگاه نمی رفت ومنتظر قطار بعدی می ماند. شاید صاحبش با قطار بعدی بیاید. ان سگ چیزی نخورد ابی نیاشامید وتا هفت روز همچنان دریک جا ماند. ماموران ایستگاه می خواستند او را ازانجا دورکنند. اما چیزی درچشمان سگ بود که ان هارا ازاین کار بازداشت اواشک می ریخت قطارهارا یکی یکی می گشت وسپس پیاده می شد سر جای خود می نشست سر را برروی دستانش  می گذاشت  ودوباره گریه می کرد . هیچ قطاری نبودکه به ایستگاه واردشود واو درون ان رابه دنبال صاحبش نگردد. اوعادت کرده بود که با صاحبش غذا بخورد بنابراین حالا که تنها شده بود هیچ چیزنمی خوردو لب به چیزی نمی زد. هفت روز گذشت واودراثرگرسنگی وتشنگی همان جایی که نشسته بود ودیده به دور دست دوخته بود مرد. مامورین ایستگاه که از کرده ی خود شرمساربودند مجسمه ی اورا در همان وضعیتی که همیشه می نشست وبه قطار خیره می شد ساختند و در ایستگاه نصب کردند .

نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 12:47 توسط Sonyericsson990 |
نويسندگان
ADNICE
Sonyericsson990
پيوند وبلاگ
لــیــلی و مجــنون

امکانات


پشتیبانی
 

ChatGooYa Team


 

power by: BlogFA.COM

DigiChat requires a Java Compatible web browser to run.

Java for Download